قرنطینه

در صورت پیروزی دشمن، حتا مردگان نیز ایمن نخواهند بود. (والتر بنیامین)

قرنطینهء سوم

نوشته‌شده به دست qarantineh در فوریه 8, 2010

ادامهء نوشته های من در قرنطینهء سوم :

http://qarantineh3.wordpress.com/

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

افسوس که پری فسانه بود

نوشته‌شده به دست qarantineh در فوریه 7, 2010

افسوس که پری فسانه بود
افسوس که دلتنگی را
در غم زمین پاسخی نبود
افسوس که پشیزی را به پشیزی
بهایی نبود
در انسانیت این روز
افسوس که حرمت ذهن
زایل تر از بهداشت کثیف زمانه بود…

نوشته شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »

کوفت نوشت های کودتایی/ شب نهم و پایانی

نوشته‌شده به دست qarantineh در فوریه 5, 2010

فصل باران های موسمی (مجید برزگر)

فیلمی تصنعی و متظاهرانه که فکر می کند با نشان دادن تینیجرها و استفاده از دوربین روی دست و گردش سیال دوربین و البته فرار از نوشتن دکوپاژ و میزانسن دادن، می تواند با کلاشی، “گاس ون سنت”ِ نسخهء وطنی باشد اما زهی خیال باطل که طرف با این اوصاف، “ابوالفضل جلیلی” هم نشده است! اون آقا رو اگر می بینی شده گاسِ بزرگ چون کلاسیک رو جویده تا رسیده به اینجا!

قصهء فیلم دربارهء پسرک نوجوانی ست که پدر و مادرش در حال جدا شدن اند و او را در واحدی در اکباتان تنها رها کرده اند و گویا که فقط مادرش چندی یک بار برایش غذا می برد. پسرک صبح تا شب با دوستان اش ول می گردد که روزی جلوی در بلوک با دختر دانشجویی آشنا می شود و او را به خانه آورده و اسکان می دهد و تا آن جا پیش می رود که در ازای باج دادن به موادفروشی که جنس اش را باخت داده است، دختر را خرج می کند و دختر هم به چه دلیلی نمی دانم چرا، تن اش را به ساقی می دهد و استدلال هم می کند که “بعضی چیزها را در زنده گی باید فراموش کرد و به ذهن نسپرد”!

نثر فیلم نامه چیزی بین نثر ادبی و محاوره، دودو می زند. دیالوگ بسیار بدسلیقه و بی ریخت نوشته شده اند و ذره ای از خلاقیت در آن ها یافت نمی شود. در کل ریتم فیلم هم بدون کشش و جذابیت است و حسابی خسته کننده است تا جائی که بنده را که از یک فریم “قلقلک” و “دختر میلیونر” هم نمی گذرم را مجاب می کند که بروم بیرون تو سالن و گردشی کنم و اندکی خاله زنکی با آقایدالله و جناب زمانی و برگردم و ببینم که هنوز دخترک در حال ور زدن و بیانیهء فلسفی در کردن از خودش است و پسر هم دپرس و ک.س.خیال در فیلم نامه رها شده است  و تو خودش مثلن دارد رنج کافکایی-هدایتی می برد!

توصیه : شما بِری همون تیزرهای جشنواره رو بسازی واست بهتره، حتمن درآمدش هم بیشتره. بی استعدادی و نابلدی که شاخ و دم نداره!

ربط و بی ربط : اگر شما فهمیدید ربط اسم فیلم به خود فیلم چی بود، بنده هم فهمیده ام!

حیف : حیف از لوکیشن اکباتان که هیچ استفاده ای ازآن نشده بود که هیچ، بدتر حرام هم شده بود. بابا مردیم از بس شات بسته از فیس بچه دپرسی دیدیم!

پشیمانی : در پایان فیلم، دوست داشتم آن بیست و چند دقیقه دیر رسیدنم بیشتر طول می کشید و اصلن کل سانس را بی خیال می شدم و روزم را با همان راننده خطیِ مشتی زیر رگبار به سیگار کشیدن و خاطرات باحال تعریف کردن اش سر می کردم که هم درسی بشود برای زنده گی ام و هم از مصاحبت با چنین کارکتری زیر درختان باران زدهء خیابان ولی عصر، حظ وافر را می بردم تا این که با دیدن این فیلم دچار عذاب خاطر شوم!

چهل سالگی (علی رضا رئیسیان)

فیلمی به غایت ضدتماشاگر و ضد هرکی روی صندلی نشسته جلوی پرده. فیلمی برای حال به هم زدن از هرچه که اسمش سینما و فیلم است. فیلمی به طرز حیرت انگیزی کند و بی بو و بی خاصیت و اعصاب رنده کن از یکی از کاندیداهای کارگردانیِ بی استعدادی که هرکاری کند و دست روی هر سوژه ای برای کار فیلم ساختن بگذارد گه می زند و گند عظما بالا می آورد.

قصهء فیلم دربارهء زن و شوهری است با دختربچه ای کوچک که نامزد سابق زن قرار است برای اجرای کنسرتی از پاریس به طهران بیاید و باز شدن زخم عشق گذشته، این دو را به هم می ریزد و مرد برای تسکین خود پیش استاد لغت نویس اش می رود و با بچه اش نرد فلسفه قرقره کردن می بازد و آخر سر هم همه چی درست می شود!

کتابت را زمین بگذار : من تا به حال کتابی از خانم “ناهید طباطبائی” نخوانده ام و همیشه در برابر برچسب های روی جلد کتاب هایش که از کاندیداتوری و جوائزش خبر می داد، مقاومت کرده و به تورقی سرسری ازشان گذشته ام. اما با دیدن این فیلم مطمئن شدم که قطعن برد کرده ام و پولم را در جوب نریخته ام! حالا گیریم که اقتباس تخمی بوده اما تم و موضوع داستان که منقلب نشده. پس باید عرض کنم که خواهر دینیِ گرامی! شما هم مثل آقا رئیسیان بی استعدادی و همان کار و بیزنسی را که داری ادامه بدی بهتره واست!

بچه از رو مخ بیا پائین : فیلم یک دختربچهء نونور و حال به هم زن دارد که مدام از خودش افاضات در می کند در حد شعر سعدی و تشریح افکار مولانا! مطمئن باشیم این بچه چیزیش نمی شه؟ مطمئن باشیم عقل همه سر جاشونه؟

عزت سیمرغ نه، سکه می خواهد : آقای بازیگر به نمودن هر جماعتی راضی ست برای آن که سکه بگیرد. این جا هم نمی دانم چه کسی یا کسانی رو نموده تا بتواند با آن بازیِ سبکِ آقای بازیگری اش به مقصودش برسد!

بدرود بغداد (مهدی نادری)

فیلمی به نظر راجع  به شرایط و موقعیت ساکنین بغداد. می گویم به نظر چون تا دقیقهء سی ام که در سالن بودم چیزی از فیلم دستگیرم نشد. فیلم بدون ارائهء هیچ گونه روند یا حداقل ضد روندی بدون توقف مشغول فرم بازی  و شیطنتی بی معنی با مقولهء فرم است.
دوربین بازیگوش و پرتحرک است. تعداد پلان های خرد زیاد است و کارگردانیِ آن سبکی به سیاق کلیپ های ام.تی.وی دارد. فیلم با صحنه های مبارزه در رینگ بوکس که شروع فیلم است، ضرباهنگی پرشتاب به خود گرفته است. اما همهء این هیاهوها برای هیچ مطلق است! تا همان نیم ساعتِ ابتدائی که فیلم شدیدن ناموفق بود. از آن جا به بعدش را به قضاوت آن هایی می گذارم که اعصاب اش را داشتند و نشستند تا پایان فیلم را دیدند.

سامان سالور کجاست؟ : جای هر دو فیلم اش در جشنواره خالی ست اما در این فیلم احتمالن مرامی مدیرتولید بوده است. حالا علت مرام گذاشتن آن هم در چنین فیلمی چیست نمی دانم؟

صبح روز هفتم (مسعود اطیابی)

این فیلم را ندیدم و خب مسلمن نظری هم راجع بهش نخواهم داشت! اما همین را بگویم که عنوان اش که باسمه ای ست تا خودش که ببینیم چه جوری ست بماند به وقت اکران.

موخرهء اولی : جشن واره/ ان واره تمام شد. جوائز/ غنائم پخش شد. در اختتامیه، خبرنگاران و روزنامه نگاران به سالن راه داده نشدند و کلی تحقیر شدند. برادران مکتبی هیچ بمبی  در هیچ سالنی نکاشتند. فیلم ها خوب و بد با بی برنامه گیِ هرچه تمام تر اکران شدند. استقبال کمترین حد ممکن بود. اکثر قریب به اتفاق این فیلم ها اکران نمی شوند تا سازنده هایشان بیشتر تحقیر شوند که دیگر فیلمِ بدونِ پروانهء نمایشِ عمومی به جشنواره ندهند و از طرفی هم حاج آقا فرح بخش و باقی دالتون های مافیای اکران “قدرت صلح میرزائی” ها را بر پرده بتپانند و عاقبت سینمای ایران را بکنند ملوک الطوائفی درست مثل جاهای دیگر!

موخرهء دومی : همیشه برای من تمام شدن جشنوارهء فجر مثل روز آخر شهریورماه بوده است. با همهء آن غم ها و دلگیری هایش. درست مثل عصر سیزده به در که به خانه می آیی و می روی برای دوش گرفتن و به فردای شروع سال مثلن کاری فکر می کنی که چه گهی باید بخوری. مثل پایان سفر که باید در تاریکیِ پارکینگ کورمال کورمال وسائل را خرکش کنی و راه پله را آرام گزکنی تا مبادا همسایه ها بیدار شوند.
اما امسال غم من صدچندان بود برای خودم و برای دیگران. آن ها که نبودند و آن ها که نیامدند تا باشند. درست مثل “نعمت گرجی” پیرمردِ “درخت گلابی” خودم را به آن راه زدم و الکی خندیدم و هبلیسم را محور قرار دادم تا روزگار ده روزِ بگذرد و سختی هایش کمترحس شوند. اما به قول پیروزفرِ “مهمان مامان” امروز که گذشت، فردا رو چیکار کنیم با این بی پولی و بی جنسی و بدبختی؟…

اگر کسی بود که جوابی داشت که برای لحظه ای قانع ام کند خوب می شد.

نوشته شده در Uncategorized | 5 دیدگاه »

کوفت نوشت های کودتایی/ شب هشتم

نوشته‌شده به دست qarantineh در فوریه 4, 2010

پسر آدم، دختر حوا (رامبد جوان)

فیلمی که قرار است مثلن کمدی باشد اما دریغ از یک فریم خنده! انبوهی از شوخی های مسخره و دمده، احمقانه و شدیدن بی مزه و در یک کلام کثافت که سگ-خنده ترین آدمِ روی زمین را هم به نیش خند وا نمی دارد!

من نمی دانم آدم چقدر باید برای ایجاد موقعیت های کمیک که خب کار سختی هم هست، استعداد داشته باشد ولی این را می دانم موجودی مثل “رامبد جوان” در این زمینه یکه تاز ضد استعداد است.  چه این که اگر قرار باشد نوبلی دربارهء این قابلیت وجود داشته باشد، تردید ندارم این آدم لایق ترین و بی همتا ترین گزینهء ممکن در سطح جهان خواهد بود! به این اضافه کنید بلاهت و بی شعوریِ مطلق نه تنها در زمینهء تولید طنز بلکه دربارهء محیط و جغرافیایی که درآن زنده گی می کند که البته گمان کنم اصلن در این محیط یعنی در این مملکت زنده گی هم نمی کند. حالا عرض می کنم چرا…

خلاصهء قصه فیلم از این قرار است که دو وکیل دختر و پسر جوان در واحدی مشترک در دو اتاق هم جوار دفتر وکالت می زنند و در گرفتن اولین موکل باهم رقابت می کنند. یکی از اقوام دختر پروندهء طلاقش را برای آن ها می آورد و سوژه تا آخر کشمکش کلیشه ایِ بین این دو در رقابت برای استیفای حقوق زن و مرد است.

حالا مشکل کجاست؟ کلیشه یا استیفای حقوق؟ جواب من هیچ کدام یا در واقع همان بی شعوریِ آدم نشسته پشت دوربین است. کلیشه که باید باشد و بهره گرفتن از آن لازم که نه واجب است و شعار دادن هم خوبش خوب است. اما وقتی طرف انقدر مغز فندوقی ست که در این شرایط که دستگاه امنیتی به قول بهنود گنجشک را دارد با توپ می زند، راهپیماییِ خیابانیِ جداگانه برای زنان و مردان راه می اندازد که بروند جلوی شورای نگبان و تشخیص مصلحت استیفای حق کنند و پلیس مملکت هم خفن تر از پلیس فرانسه و سوئیس فقط تظاهرات کننده گان را ساپورت و همراهی می کند(!) و شبکهء خبر و الجزیره هم دارن پوشش خبری می دهند و مصاحبه های زنده می روند، واقعن به جز این که اطمینان کنیم در مخ طرف جای مغز، پهن کار گذاشته باشند چه گمانه زنیِ دیگری می توان داشت؟ نمی دانم!!

بنگرید به شعار تظاهر کننده گان : “مادران، کودکان پیوندتان همیشه همیشه”… فکر کنید! تنها برای یک ثانیه! نظر شما چیست؟

مجمع الجزایر لوس و نونورهای مقیم مرکز : فیلم مجموعه ای از آدم های لوس و مافوق بی استعداد در بازیگری را یک جا با هم دارد. فقط به این لیست بنگرید :”مهناز افشار،”حامد کمیلی”، “شیلا خداداد”، خود خر “رامبد جوان”!

چرا پس انقدر کم بود؟ : فیلم یک واحد فیم فتال معرکه دارد که علت آمدن و رفتن اش در فیلم نامه کاملن نامشخص بود و احتمالن باید از آقای تهیه کننده پرسید که چی شد که یک دفعه صحنه وپشت صحنه قاطی شد و پلنگه چشم قشنگه پرید جلو دوربین! اما مهم نیست چون خانم “لیلا اوتادی” نقشش مهم نیست خودش مهم است. هرچند باید گفت حیف که “رامبد جوان” ابله هیچ نمی تواند قدر چنین گوهری را در به تصویر درآوردن یک نقش فوق آب درآر در سینمای وطنی بداند!

نظر من چی میگه : به نظر من، “لیلا اوتادی” از جمله گزینه های مورد اعتمادی ست که نباید حالا حالا ها حرام شود و خیلی جا دارد برای شکفتن در باب امور 3کسی یت!

هشدار : “الی شاکر”جون باید مراقب باشند که برای شان این واحد، رقیب بسیار خطرناکی می باشند و هر آن امکان دارد که گوی رقابت را هاپولی کرده و اینا… اما تهیه کنندهء باهوش این وسط از ترکیب و کنار هم قرار دادن این دو، می تواند هم سود سرشار را نصیب جیب مبارک و هم هبل فراوان را نصیب هبل دونیِ مخاطب بنماید!

مراتب سایز سینه : نکتهء جذاب تر از این برای من در فیلمی که تمامن ضدجذابیت است چیزی جز سرگرم شدن با نیمچه تخصصم که تشخیص سایز، ابعاد و مدل سینه های آکترس های محترمه در فیلم هاست، وجود ندارد! همان طور که عرض هم کردم علاوه بر فیم فتال بودن خانم “لیلا اوتادی” در رقابت تنگاتنگ با “الی شاکر”جون، در باب سایز واندازهء سینه ها هم می توانند ساپورت هبلیِ یک ملت هبل زده را پشت سرشان داشته باشند. اما بهتر است که دقت کنند از همان سوتین های الی جان بهره بگیرند که درصد خطای دید عده ای آدم بی تخصص در این زمینه را پائین بیاورند! با احترام فراوان!

کیفر (حسن فتحی)

“حسن فتحی”ِ کارگردان را دوست دارم و به گمانم از معدود کسانی ست در ایران وقتی پشت دوربین می نشیند می داند چه می خواهد و می فهمد که هدایت بازیگر و میزانسن معنی اش چیست.کارگردانیِ “پستچی دوبار زنگ نمی زند” را خیلی دوست داشتم و در هر دوباری که فیلم را دیدم نکته های زیادی یاد گرفتم و به نظرم آن ها که پشت دستش سر صحنه بنشینند، چیزهای بسیارتری برای آموختن خواهند داشت.

اما این فیلم آب سردی بود برای تمام حدسیاتم دربارهء پیشرفت او در کارش! فیلم یک عقبگرد به معنیِ واقعیِ کلمه است. ضعف در همه چی مشهود است. از کارگردانی تا متن شلوغ پلوغ و پیچ و واپیچ اش! به نظر می رسد “علی رضا نادری” می خواسته یک فیلم نامهء پر ملاط داشته باشد ومثل اکثر قریب به اتفاق فیلم نامه نویسان  فیلم اولیِ دنیا، همهء حرف هایش را یک جا بزند از ترس این که وقت کم بیاورد و یا این که دیگر نشود که فیلمی نصیب اش بشود! از طرفی دست های “حسن فتحی” را هم در پوست گردو گذاشته و بنده خدا نمی دانسته که دیگر چطور می تواند این حجم بالای سکانس ها و دیالوگ ها و خرده داستان های با ربط و بی ربط، با پرگویی هایِ بی حد را جذاب از کار درآورد!

اساسن مشکل اصلیِ “علی رضا نادری” در نمایشنامه هایش هم همین پرگویی های بی پایانش است که تو گویی انگار تمامی ندارد. من یکی که وقتی برای دیدن تئاتری از او داخل سالن می شوم، خود را برای بیشتر شنیدن و کمتر دیدن انبوهی از کلمات و قصه های کوچک و بزرگ تمام و ناتمام آماده می کنم و وقتی هم که از سالن خارج می شوم سعی می کنم با ضربه زدن به طرفین سرم بخشی از آن ها را از راه گوش هایم به سمت بیرون پرتاب کنم!

به هر رو فیلمِ بدون کشش و ضدجذابیت فتحی دربارهء چندین پروژهء کلاشی و پول شویی و قاچاق بین المللی و این هاست که بازیگران تخمی ای هم دارد از جمله “مصطفا زمانی”ی مزخرف که مرتیکه سلحشور یک گه دیگر بعد از “رضا گلزار” به ماتحت سینمای وطن عماله فرمود که حالا تا این بابا بیاید جا بیفتد و بفمهد فرق بازیگری و پیازسیب زمینی چیست باید هزاران کیلومتر نگاتیو حرام شود تا ببینیم چه می شود!”مریلا زارعی” را هم که هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم چون هر دو پاشنهء آشیل را با هم دارد، هم زشت است و بدهیکل و هم بازیگری ست بد!

این جا تگزاس است یا طهران؟! : مرد مسن متمولی در فیلم است که گردانندهء بخشی از ماجراهای پشت پرده است. جالب این جاست که طرف با بنز سیاه رنگش در شب با شاتگانی در ماشین راه می افتد و می رود و دخل “امیر جعفری” را در باغی در می آورد تا قصهء فیلم تمام شود و بعد از آن هم با آسوده گی ی خیال با دافش در شهر قر می خورد! مطمئن باشیم همه چی درسته دیگه؟!

بالماسکه از استنلی تا حسن : کوبریک با “چشمان کاملن بسته”اش، جهان تازه ای از برگزاریِ بالماسکه را پیش چشمان بیننده های خود باز کرد. در فیلم فتحی فصلی هست که در مراسمی مخفیانه و خفن گروهی از ملت ک.س.میخ دارند با رقص ژاپنی و ماسک هایی شبیه به گریم های نمایش کابوکی رقص خاصی را اجرا می کنند و مضحک تر از آن ورود “تام کروز”یِ “مصطفا زمانی” به مراسم زیرزمینی و مواجهء مضحک تر از آن با “امیر جعفری”ست!

نتیجه گیریِ غیر هبلی : ببینم یعنی تو این مملکت ملت بخوان مراسم زیرزمینی بگیرن میرن بالماسکه اجرا می کنن دیگه؟ پس به این ترتیب باید منتظر این باشیم که جای مراسم های آن چنانیِ فاحشه رقصان جناب شهرنویی، اجرای کابوکی وار استاد از تل بازی هایشان رو سی.دی. پخش بشه دیگه؟!!

فاحشه گان در راهند آیا؟ : نمی دانم باز از امثال این لغات یا لغات دیگر است که این وب را می تواند فیلتر کند یا نه؟ اما این را به دفعات از دهان افراد مختلف شنیدم با ذکر جزئیات خصوصن آقا هاشم پور که لفظ این لغت با ید طولایشان به عهدهء ایشان گذاشته شده بود تا قبح اش را بترکانند! آیا این الفاظ خبر از سر درون مسئولین دارد برای عادت شکنی های بعد از این؟ باید منتظر ماند و دید! “دینگ/دینگ”

سرگرمی سرگرمی سرگرمی : حالا من باید چه کار کنم که شما را از پس یک فیلم حوصله سر بر و سردردآور بتوانم راضی نگه دارم؟ چاره ای ندارم جز این که بروم سراغ همان نیمچه تخصصی که عرض کردم که البته خودم را هم سرگرم و مشعوف می کند!

سوژه خانم “هانیه توسلی”ست که الحق و الانصاف به دافِ رسمیِ با کمالاتی مبدل شده اند. هرچند که قبلن بودند اما تمام و کمال نبودند. حالا با مدل جدید ابرو برداشتن شان و آن میک آپ جدید که خوش روی صورت شان نشسته است، علی الخصوص سایه های مایل به خاکستریِ پشت چشم شان که جذابیت شان را دو چندان کرده است، باید  صد بارک الله گفت! نکتهء دیگر رنگ مشکیِ موها و تضادش با ابروهای روشن است که ترکیب کم یاب و البته مورد علاقهء بنده است. اما برسیم سر اصل مطلب که سینه های این بانوی محترم است. سایز سینه های کوچک مایل به متوسط هانیه به نظرم همیشه یک اندازه بوده اند و در طول این سال ها، قبل و بعد از انجام امور بهینه برخلاف عرف معمول تفاوت چندانی نداشته اند. شاید در بهترین حالت یک هوا، فقط و فقط یک هوا در خوش بینانه ترین حالت در حد نیم سایز رشد داشته اند.

انتقاد از عمل انجام شده : در سریال دری وریِ “سامان مقدم” ایشان و یا طراح لباس سریال دست به تقلبی زشت زدند که البته عرف است و پذیرفته اما برای من ناخوشایند و آزارنده ست و آن را توهین به شعور فرد دیدزننده می دانم که این کار همانا استفاده از سوتین های جادوییِ “حمید شب خیز” است که در این جا هم گویا به رسم عادت قبلی، خانم هانیه همان سوتین ها را برداشته اند و به بدن زده اند، آن هم با فنرهای کج وکوله که ترکیب بدریختی را هم به هیکل شان و هم به لباس شان داده اند. هرچند که این گونه تریک های از مد افتاده نمی تواند راه را برای سایزسنجیِ بنده سد کند.خب این هم از این… سرگرم شدید؟!

نخودی (جلال ناظمی)

فیلمی درژانر سینمای کودکان که به نظرم با کنار گذاشتن کاستی های معمول یک فیلم اولی از بستن هولکیِ ته قصه تا جلوه ویژه های ضعیف نیمهء دوم فیلم، می توان آن را تجربه ای موفق دانست با نکات جذاب و دیالوگ نویسی هایی با دقت و احترام برانگیز. ضمن این که در پس تم داستان یک نظرگاه فلسفیِ خواسته یا ناخواسته هم شکل گرفته که قابل تقدیر است. فیلم دربارهء یک پسر جوان عروسک گردان ست که کارش با بن بست مواجه شده و بی کار می شود و از پس این اتفاق، اعتماد به نفس اش را از دست می دهد و روز به روز کوچک تر می شود و قدش آب می رود تا این که بالاخره با سفر به سرزمین موجودی به اسم “نخودی” و تحت تاثیر گفته های او حالش خوب می شود و پرده پائین می افتد و ما نمایشی را از حدیث نفس این جوان دیده ایم.

آن صدای خوف انگیزِ آن آدم همیشه خلاق : خانم “مرضیه برومند” در این فیلم علاوه بر نقش آفرینی که می توان کردیت کارگردان برای بهره گرفتن از مشاوره های خانم برومند تلقی اش کرد که اتفاقن کار درستی هم هست، رد پای مشخص و معلومی به جا گذاشته اند که در لا به لای کار مشهود است.

سکانس برگزیدهء اول : سکانس آغازین فیلم که چیزی حدود ده دقیقه است که هم ترانه های بی نظیری دارد و هم اشارات تاریخی-سیاسیِ به روز شده ای در آن به چشم می خورد که به وضع حال ما و پیشوایمان نظر دارد.

سکانس برگزیده دوم : “صابر ابر” برای تشخیص بیماریِ خودنخودبینی اش پیش دکتری می رود با بازیِ جذاب “علی رضا خمسه” که علاوه بر بانمک و پرجزئیات بودن کل سکانس، در پایان متوجه می شویم که خود دکتر هم کوتوله است و این بیماری را دارد.

ترکیب لغات بانمک : به عنوان یک آدم علاقه مند به ترکیب لغت، ترکیب های جدید و تا به حال نشنیدهء جذابی را در این فیلم دوست داشتم. یکی “خودنخودبینی” بود در مقابل “خودبرتربینی” و دیگری “سرطان قد” گرفتن.

دیالوگ برگزیده : “صابر ابر” رو به نخودی : تو راستی راستی نخودیِ واقعی هستی؟ نخودی : آره، نخودیِ واقعی ام… ببینم نکنه چینی ها بالاخره کار خودشونو کردن و نخودیِ چینی هم فرستادن تو بازار؟

آب باریکه : اصطلاح معروف کارمندان در دوران ماضی که بر روی حقوق دولتیِ شان حساب باز می کردند. اما این جا من می خواهم به جوی بسیار نحیفی اشاره کنم که این فیلم با تمام بضاعتش (راستی شاغلام چه خبر؟!) راهی را برای خودش باز کرده است که آرزو می کنم برای سینمای کودکِ با خاک یکسان شدهء امروزمان کورسویی از امید باشد.

بازیگران تا این جا بی ادعا : “صابر ابر” و “رعنا آزادی ور” که چه خوب کاری کرده اند که بازی دراین فیلم را پذیرفته اند و به سیاق احمق ها به حساب بچه بازی و این مسخره بازی ها به من نیامده و این ها نگذاشته اند. اتفاقن هر دو هم خوب اند ودوست داشتنی که به نظر می آید نکتهء فیلم را گرفته اند و با آن همدلی ِ کافی را داشته اند. خصوصن “صابر ابر” که کم کم حس خنثای من نسبت به او دارد تغییر می کند و کم کم دارد ازش خوشم می آید.

سنگ اول ( ابراهیم فروزش)

خب مثل این که “هوشنگ مرادی کرمانی” شده است سرقفلیِ تمام کانونی ها و فیلم سازان کانونی یا شاید هم خود کانون با او کنترات بسته باشد! فیلم علاوه بر سوژهء دستمالی شدهء آن که آدمی به دنبال دیدن خواب مرگش در پی خریدن سنگ قبر و غیره می افتد، دو تا ابژه ترسناک و تخمی در قالب بازیگر هم که دارد با عنوان های “محسن طنابنده” و “اندیشه فولادوند” (یا همان که به مادر فولادزره گفته زکی بابا)، هر آدم نیمچه عاقلی را ترغیب به فرار به جای قرار می کند بنابراین بنده هم نیز این گونه ظاهر شدم وفقط نیم ساعت اول فیلم را دیدم. از طرفی چون هم باران خفنی گرفته بود که برای برگشت مشکل ساز بود و هم “نود” داشت که تیم محبوبم هم امروز دربی را حسابی انداخته بود توش! پس ماندن تحت هیچ شرایطی جایز نبود!

زشت و ان ترکیب و بی خاصیت : به نظرم این ویژگیِ دو بازیگر این فیلم است که توضیحی ندارد. فقط به این صفات عقده ای بودن و کلاش بودن را هم اضافه کنید تا پکیج شان تکمیل شود!

فینال امشب : هوا که خوب است یعنی عالی ست. شده است چیزی شبیه به لندن عزیز. تیم تمام کودکی هایم استقلال/تاجِ بورژوا/بوگندو را له کرده است. کمی حالم خوب ست. فردا جشنواره/ان واره تمام می شود. من نه خاله را دیدم و نه… گور بابای حاج سماک! امید دارم 22بهمنِ کولاکی در پیش باشد تا روحیهء همه مان بهتر شود. خصوصن دوستان دپ و خموده ام که تعدادشان روز به روز دارد ضرب در چند می شود. دیدن نسخه های مفصل و کیسه داروهای رنگارنگ دست شان و قیاس آن ها با چند سال پیش شان دلم را غمین می کند و روحم را می تراشد. دوست دارم روزی بیاید هرچه زودتر که با ایشان بتوانم چونان گذشته عیاشی کنم و خوش بگذرانم. نمی دانم تا آن وقت چقدر دیگر باید هزینه بدهند و بدهیم؟!

دعای “هامون”ی : خدایا معجزه بفرست… یه معجزه!

نوشته شده در Uncategorized | 10 دیدگاه »

کوفت نوشت های کودتایی/ شب هفتم

نوشته‌شده به دست qarantineh در فوریه 3, 2010

شکلات داغ (حامد کلاهداری)

فضای حاکم بر فیلم از آن فضاهای سرد و تلخی ست که دوست دارم. خوشبختانه فیلم، تا  حد بسیار زیادی درآمده است و از قپی در کردن های روشنفکری و فخرفروختن های خرکی و آن چنانی خبری نیست. فیلم بی ادعاست و محور روایتش را طرح داستانک هایی از زنده گی ی چند نفر که در کافی شاپی رفت وآمد دارند، قرار داده است.

قصهء اول، زنده گی ی پسر جوانی ست که گردانندهء کافه است به همراه دوست دوران دانشجوییش که حالا معتاد شده و روزها کنار خیابان انقلاب کتاب می فروشد و شب ها پیش او می ماند.

دومی زنده گی ی یک سرهنگ بازنشستهء ارتش پهلوی ست که در پانسیونی زنده گی می کند و به هم خانه هایش به دروغ قول داده که دختر فرنگ رفته اش برمی گردد و برای همین هم دست به دامان زنی که همیشه تنها به کافی شاپ می آید، می شود.

سومی قصهء طلا فروشی هبل مسلک است که در جنب کافه مغازه دارد و هبل هرگونه زن را دارد و به هوای شاشیدن به کافه می آید و زن تنها  را دید می زند!

چهارمی قصهء مرد محضر داری ست که روبروی کافه دفتر دارد و چهارمی هم قصهء مرد ارمنی/الکلی ای ست که دختر رو به موتی دارد و کارش
بیزنس سنگ های قیمتی ست و برای غالب کردن سنگ هایش به مردم به این کافه می آید!
بازی ها همه گی خوب و بازیگران کنترل شده اند و از رفتن به سمت تیپ سازی پرهیز داده شده اند.  قسمت جذاب داستان شخصیت پردازی ی آدم هاست با بازیگرانی که در گریم های بسیار متفاوتی ظاهر شده اند. مثلن “علی رضا خمسه” در قالب کارکتر طلافروش حریص و طماع و هبلی با سری تاس و قلنبه عالی ست و یا “فریبرز عرب نیا” (بازیگر محبوبم) در قالب یک ارمنی ی خوش سر و زبان، او هم کچل و کله گرد خوب جا افتاده است. “داریوش ارجمند” سرهنگ هم حتا خوب درآمده و کاملن کنترل شده است. “محسن شاه ابراهیمی”ی محضردار هم راضی کننده است. “فرزین محدث” هم در نقش پسر شیرین عقل طلافروش دوست داشتنی و بامزه است.

کارگردانی ی کار هم  معقول است و تنها بسته بودن اکثر نماها و محدودیت لوکیشن کار را سخت کرده و تنوع لازم برای تغییر موقعیت ها را گرفته، که این امر با توجه به کند بودن روند فیلم، آن را اندکی خسته کننده کرده است که البته با تدوین مجدد و حذف خرده داستان های اضافی می تواند این مشکل را برای اکران عمومی حل کند. فیلم برداری ی فیلم هم عالی ست و نورپردازی های “محمود کلاری” باز هم اعجاز آمیز جلوه می کند.

نکتهء مهم : نکتهء ریز ماجرا به غیر از نمایش واقع گرایانه و خالی از اغراقِ سیاهی ی زنده گی های امروزی های پایتخت نشین، نمایش نگاه کاملن سنتی به زن است که در تاریخ فرهنگ ما باب است. نگاهی کاملن ابژکتیو به جنس زن و آن را در مقام یک شیء تقلیل دادن و فقط برای ابزار دست کار از آن بهره کشیدن. این جا ابژهء جنسی ی “نیکی کریمی” برای مرد طلافروش به داغ کردن او منجر می شود، برای محضردار یک سوژهء مناسب برای دید زدن و احیانن صیغه ست، برای سرهنگ یک کالای بدلی که به جای دخترش می خواهد به دیگران غالب کند، برای مرد ارمنی سنگ قیمتی ای که در دست اوست ارزش دارد و این بین فقط نگاه پسر جوان، معتدل و میانه روانه ست که در پی جلب توجه او و کشاندن اش به طرف خودش به شیوه ای انسانی و محترم است.

انتخاب لوکیشن هوشمندانه : درست است که سوژهء اتفاقات بسیاری از فیلم های فرنگی محل کافه است اما در این جا به نظر من انتخاب هوشمندانه ای است، چرا که کافه به سیاق غربی اش در تاریخ فرهنگ بعد از انقلاب ایران تازه کم کم دارد معانی ی کاربردی ی خودش را پیدا می کند. محلی که اتفاقات زیادی در زنده گی ی روزمرهء ماها درآن می افتد.

کماکان حضور سینه حرف اول را می زند : دخترک خوش اندام و باوجناتی که قرار بود با پسرک دیگری عقد مخفیانه بکند، جدن که سینه های اش از استانداردهای باب روز سینمایمان خوش فرم تر به نظر می رسید! مرحبا به انتخاب بازیگر و صدبارک الله به طراح لباس خوش سلیقه!

پلان ویژه : صحنه ای که مرد ارمنی دارد برای پسر جوان از دردهای زنده گی اش می گوید و تا می بیند پسر حواسش نیست یواشکی با رندی و نمک خاصی از پشت کت، با بغلی اش قولوپی بالا می اندازد!

امیدواری و آرزو : با دیدن این مدل فیلم ها اندکی به سینمای فرهنگی و آبرمندانهء ایران که رسمن دیگر چیزی ازش باقی نمانده است امیدوار می شوم و آرزو می کنم که باز هم بشود فیلم هایی با این تیپ و مدل بر پرده تماشا کرد.

دیالوگ انتخابی :  زن طلافروش خطاب به پسرش : پس بابات چرا موبایلشو جواب نمیده؟ پسر : چون موبایلش رو ساکته! الان هم رفته کافهء بغلی با یه خانمی قرار داره…وقتی با خانم ها قرار داره می ره کافه وقتی خانم ها میان این جا من باید برم کافه دنبال آب جوش!

حضور ویژه : “حمید فرخ نژاد” در نقش مالک کافه، فقط با حضور در یک سکانس و بدون دیالوگ از آن شخصیت های دیده نشدهء در سینمای ایران بود که البته آن را هرکسی می توانست بازی کند.
کارکتر این آدم از آن دسته شخصیت های ان و باد به غبغب و تازه به دوران رسیدهء کلاش است که با لباس اسکی ی خفن و عینک مارک دار و صورت برنزه و یه مشت آدامس در دهان وارد کافه می شود و بدون این که حرفی بزند که نکند چیزی از پرستیژش کم بشود، سرکی به سوراخ سنبه های کافه می کشد و بدون این که به حرف ها و توجیهات پسر کافه چی توجهی کند، پول قلنبه را دو دستی تحویل داف مربوطه در اوتول شاسی بلندش می دهد.

شب واقعه (شهرام اسدی)

از آن فیلم های ناب دودره ای ی دفاع مقدسی که طرف بودجهء کپل را چوقیده است و به اصطلاح تا دسته انداخته است توش!
“شهرام اسدی” به اعتبار “روز واقعه”اش آمده شب اش را هم بسازد که زیادی ترمال نموده است!
فیلم روایتگر زنده گی ی یک مکانیک است با بازی “حمید فرخ نژاد” که در آبادان زمان جنگ در ویرانه های نخلستان ها لا به لای ماشین های اوراقی با یک عدد شیرین عقل سیه چرده با توپ چهل تیکه اش روز را شب می کند و شب ها عرق خوری می کند و هبلی می شود و هزیان می گوید و چت می کند و زن اثیری در هاله ای از نور و در این جا به اضافهء آتش می بیند و آخر سر هم به نیت کمپانی ی تعمیراتی اش خمپاره ول می دهد و زخمی شده و رستگار می شود و گناهانش بخشوده می گردد!

(با هر لحنی که خواستید بخوانید) زن من یه دنیا راز و نیازه : آقایان کرگدنان توجه کافی مبذول دارند که اگر روزگاری جناب “گدار” و جناب “روسلینی” همسران شان را بردند جلوی دوربین که معجزه کنند و معجزه هم کردند، آن ها واقعن این کاره (به معنابی دقیق کلمه بازیگر) بودند ودلیل نمی شود که شما هم “لادن مستوفی” باآن قیافهء بِت وآن چشم های ک.و.ن خروسی را بندازی جلوی لنز و خیال هم کنی جواب گرفتی!

با لحن “شهرام شب پره” بخوانید (عجب ساده بودم من، به تو دل داده بودم من) : آقا کار فیلم از جهت ت.خ.م بادکنی به جایی رسید که ناگهان دست غیب از جیب کیف بیرون آمد و ودکا با طعم گلابی به یاد آقا سرژیک فیلم قبلی به سلامتی ی شما نوش شد که عوارضی نظیر نقرس و غیره در پس دیدن این فیلم از تن مان دور شود!

اسامی ی احتمالی ی فیلم های بعدی ی استاد
: عصر واقعه، ظهر واقعه، نصف شب واقعه، ساعت پنج عصر واقعه، هبل واقعه، خانم بنده و واقعه، خودم و واقعه،هبل ما دوتا قبل و بعد از واقعه، این واقعه، اون واقعه، کدوم واقعه و …واقعه!

یک ترانهء کوچه بازاری ی قدیمی که فقط اولش یادم مانده می گوید : ودی ودی ودکا… ودی ودی ودکا… حالا…

پرسه در مه (بهرام توکلی)

فیلم از آن دسته فیلم های تخمی/تجربی ست که حال و هوای آن، بیشتر آدم را یاد خزعبلات “آبتین مظفری” ترکیب شده با فاز “عاطفه خادم الرضا” می اندازد که قرار است مستقل و حدیث نفس گونه هم باشد اما به شدت مزخرف و تصنعی  و حال به هم زن از کار درآمده است.
“بهرام توکلی” را با “پابرهنه در خاک”، فیلم اولش می شناسم که با این که با فضای معناگرای آن ارتباطی نتوانستم برقرار کنم اما تا آن جا که یادم است گاف و ایرادی نداشت و می شد روند کش دار و حوصله برش را با آن لوکیشن محدود و فضای خفقان آور مزخرفش یک جورایی تحمل کرد. اما این فیلم خسته تر از آن است که بشود تحملش کرد!
قصه مربوط به زوج هنرمندی ست که پسر، “شهاب حسینی” پیانیستی ست که چشمهء خلاقیت اش دیگر خشک شده و درخت آفرینشش بار نمی دهد که همین امر سبب به هم ریختن روحیه اش و اثر سوء آن بر روابط زناشویی اش با همسرش می شود که او هم از طرف بازیگر نقش مقابل اش در تئاتری که دارند تمرین می کنند و همچنین استاد مشترک شان مورد توجه هبل/مخفی گونه ای قرار دارد.
قصه ازآن داستان های تکراری ست که روزی هزار مرتبه برای بروبچ تئاتر شهر و دانشگاه هنر رخ می دهد که احتمالن شخص رژیستور که از دانشگاه تربیت مدرس آمده در همان حال و هواخواسته آن را تصویر کند و البته الهاماتی هم از یکی از سوژه های مورد علاقهء مولفان سینما از جمله “اینگمار برگمان” هم بگیرد اما با این نوع پرداخت و نوع نگاه و نوع دراماتیزه کردن آبکش و مفتضحانه حسابی ریده است!

(با لحن و ریتم “شهرام شب پره” بخوانید) کدوم شب آی کدوم شب آی کدوم شب؟ : فیلم کار را به جایی رساند که برای پیش گیری از وقوع جنون ادواری، مجددن به مصرف داروی نجات بخش آقا شب پره دست زدم که هرچند با غرغر دخترک شش ردیف عقبی بعد از چهار پنج ترک مجبور شدم بی خیالش بشوم!

اشتباه کستینگ : آقا کی گفته هرجا خواستین دختر عاشق تصویر کنین برین دنبال فرمول مهرجویی و “لیلا حاتمی” رو سنگ رو یخ کنین؟ به قول آقا شاپوری تو “بوتیک”، آخه جان من هر کاری وقتی داره جایی داره همین طوری الکی که نیستش که…

هبل باقالی : فقط همین مان مانده بود که چشم مان به رخ کریه المنظر “مسعود رایگان” بیفتد آن هم در نقش یک هبل/استاد دانشگاه! ببین کار دنیا به کجا رسیده که مقام شامخ هبلیت را به هرکس و ناکسی می دهند!

بیداری ی رؤیاها (محمدعلی باشه آهنگر)

فیلمی دربارهء خانوادهء یک شهید جنگ هشت ساله که پس از 22سال معلوم می شود که او زنده است و خبر بازگشتش  را به خانواده اش می دهند و نظم روتین زنده گی شان به هم می خورد و در حالی که برادر، زن شهید را به همسری گرفته است حالا حکم شرعی اش نامحرم شدن این دو به هم است و باقی ی قضایا…
فیلم قبلی ی باشه آهنگر را در آخرین سانس آخرین شب جشنوارهء سال 86 در سینما فرهنگ به سفارش دوستان دیدم و قصه اش را یادم است که کامل و بی نقص بود و سوتی و گاف نداشت. در همین ژانر دفاع مقدس بود با یک  سکانس بی نظیر به دنیا آمدن بچه در جنگ که در سینمای ایران نداشتیم پرداخت به این قوت را. آن فیلم را که در خدمت ایدئولوژی ی حاکم خوب جا افتاده بود را در کل دوست نداشتم البته نه به دلیل ایدئولوژیک بودنش!

این فیلم هم قصه اش کامل و بی نقص است. گره افکنی هایش درست و به جا و پیچ هایش در ایجاد دست انداز دراماتیک به موقع است و بر اساس همان اصل و الگوی درام ارسطوئی که یک عامل بیرونی وارد قصه می شود و روند خطی ی قصه را دچار اعوجاج کرده و با خروج شا دوباره همه چی به سرجای نخست اش برمی گردد، نوشته شده است.
یک درام کلاسیک با آدم های کلاسیک و فضای کلاسیک که همه چیزش سرجایش است. کارگردانی ی خوبی دارد، بازی هایش یک دست درآمده اند. یک “امین حیایی” خیلی خوب دارد در فضایی که قبلن نبوده است. یک “هنگامه قاضیانی”ی مثل همیشه مغموم و سرخورده دارد که خوب است.

اما راستش را بخواهید با این که فیلم خوبی ست، فیلم مورد علاقهء من نیست و من فیلم را دوست ندارم. به نظرم در عین حالی که کشش لازم را دارد برای تماشاچی که قصه را دنبال کند اما برای من جذابیت ندارد و در یک کلام حالش را ندارم!

سحر او در چیست؟ : اگر کسی می داند که جادوی “امین حیایی” در خوب بودنش همیشه و همه جا در چیست یا در کجاست یا برای چیست ممنون می شوم که بنده را راهنمایی کند!

دست های نافرم : از آن جا که عنصر دست در خانم ها برای بنده و صد البته برای بانوان آکترس نکتهء اهم فی الاهمی ست باید اذعان کنم که دستان خانم “هنگامه قاضیانی” بی نهایت زشت و بدترکیب و چاقالو می باشند! هرچند که از دستان کج و کوله با آن ناخن های جویدهء خانم “مهناز افشار” قابل تحمل تر است!

خانه ای با آجر بهمنی آرزوی من است : (توضیح ندارد! جمله واضح و کامل است! مگه هرچی جلوش دو نقطه بود باید شرح مفصل برایش اقامه کرد؟)

آگهی ی درخواست
: اگر کسی خانه ای با این مشخصات دارد بنده را در جریان بگذارد تا یک شب بی زحمت مزاحم شان شوم که حظ معماری را در حیاط منزل شان ببرم. هندونهء حوض اش پای خودم!

تو یک روز سه بار با یک نفر : اشتباه نکنید این جمله، آمار راندهای هبل کاریِ کسی با داف یا زاخار مربوطه یا غیرمربوطه اش نیست بلکه تعداد دفعاتی ست که بنده در یک روز در سه فیلم “حمید فرخ نژاد” را دیدم! فقط شانس بیاورم که در خواب نصیبم نشود که آن طور که افتد و دانی اعراب در به منصه رساندن فعل هبل هیچ مدله تاخیر را جایز نمی دانند!!

ادندینگ نوستالژیک : خدائیش دلم برای چهارراه ولی عصر، حیاط هنرهای زیبا، بهزاد بلور و دی.وی.دی های آرش تنگ شده است. خدا کند زودتر برگردم به دنیای خودم دراین دنیای وانفسایی که از آقا یدالله تا بیژن امکانیانِ واقعی همه گی در پی این اند که هر جوری شده بندازند توش!

پس نوشت : بعد از مدت های مدید، این طنین دل انگیز اذان صبح که درحال پخش است، دارد حال کثیری می دهد!

نوشته شده در Uncategorized | 16 دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.