کوفت نوشت های کودتایی/ شب هفتم
نوشتهشده به دست qarantineh در فوریه 3, 2010
شکلات داغ (حامد کلاهداری)
فضای حاکم بر فیلم از آن فضاهای سرد و تلخی ست که دوست دارم. خوشبختانه فیلم، تا حد بسیار زیادی درآمده است و از قپی در کردن های روشنفکری و فخرفروختن های خرکی و آن چنانی خبری نیست. فیلم بی ادعاست و محور روایتش را طرح داستانک هایی از زنده گی ی چند نفر که در کافی شاپی رفت وآمد دارند، قرار داده است.
قصهء اول، زنده گی ی پسر جوانی ست که گردانندهء کافه است به همراه دوست دوران دانشجوییش که حالا معتاد شده و روزها کنار خیابان انقلاب کتاب می فروشد و شب ها پیش او می ماند.
دومی زنده گی ی یک سرهنگ بازنشستهء ارتش پهلوی ست که در پانسیونی زنده گی می کند و به هم خانه هایش به دروغ قول داده که دختر فرنگ رفته اش برمی گردد و برای همین هم دست به دامان زنی که همیشه تنها به کافی شاپ می آید، می شود.
سومی قصهء طلا فروشی هبل مسلک است که در جنب کافه مغازه دارد و هبل هرگونه زن را دارد و به هوای شاشیدن به کافه می آید و زن تنها را دید می زند!
چهارمی قصهء مرد محضر داری ست که روبروی کافه دفتر دارد و چهارمی هم قصهء مرد ارمنی/الکلی ای ست که دختر رو به موتی دارد و کارش
بیزنس سنگ های قیمتی ست و برای غالب کردن سنگ هایش به مردم به این کافه می آید!
بازی ها همه گی خوب و بازیگران کنترل شده اند و از رفتن به سمت تیپ سازی پرهیز داده شده اند. قسمت جذاب داستان شخصیت پردازی ی آدم هاست با بازیگرانی که در گریم های بسیار متفاوتی ظاهر شده اند. مثلن «علی رضا خمسه» در قالب کارکتر طلافروش حریص و طماع و هبلی با سری تاس و قلنبه عالی ست و یا «فریبرز عرب نیا» (بازیگر محبوبم) در قالب یک ارمنی ی خوش سر و زبان، او هم کچل و کله گرد خوب جا افتاده است. «داریوش ارجمند» سرهنگ هم حتا خوب درآمده و کاملن کنترل شده است. «محسن شاه ابراهیمی»ی محضردار هم راضی کننده است. «فرزین محدث» هم در نقش پسر شیرین عقل طلافروش دوست داشتنی و بامزه است.
کارگردانی ی کار هم معقول است و تنها بسته بودن اکثر نماها و محدودیت لوکیشن کار را سخت کرده و تنوع لازم برای تغییر موقعیت ها را گرفته، که این امر با توجه به کند بودن روند فیلم، آن را اندکی خسته کننده کرده است که البته با تدوین مجدد و حذف خرده داستان های اضافی می تواند این مشکل را برای اکران عمومی حل کند. فیلم برداری ی فیلم هم عالی ست و نورپردازی های «محمود کلاری» باز هم اعجاز آمیز جلوه می کند.
نکتهء مهم : نکتهء ریز ماجرا به غیر از نمایش واقع گرایانه و خالی از اغراقِ سیاهی ی زنده گی های امروزی های پایتخت نشین، نمایش نگاه کاملن سنتی به زن است که در تاریخ فرهنگ ما باب است. نگاهی کاملن ابژکتیو به جنس زن و آن را در مقام یک شیء تقلیل دادن و فقط برای ابزار دست کار از آن بهره کشیدن. این جا ابژهء جنسی ی «نیکی کریمی» برای مرد طلافروش به داغ کردن او منجر می شود، برای محضردار یک سوژهء مناسب برای دید زدن و احیانن صیغه ست، برای سرهنگ یک کالای بدلی که به جای دخترش می خواهد به دیگران غالب کند، برای مرد ارمنی سنگ قیمتی ای که در دست اوست ارزش دارد و این بین فقط نگاه پسر جوان، معتدل و میانه روانه ست که در پی جلب توجه او و کشاندن اش به طرف خودش به شیوه ای انسانی و محترم است.
انتخاب لوکیشن هوشمندانه : درست است که سوژهء اتفاقات بسیاری از فیلم های فرنگی محل کافه است اما در این جا به نظر من انتخاب هوشمندانه ای است، چرا که کافه به سیاق غربی اش در تاریخ فرهنگ بعد از انقلاب ایران تازه کم کم دارد معانی ی کاربردی ی خودش را پیدا می کند. محلی که اتفاقات زیادی در زنده گی ی روزمرهء ماها درآن می افتد.
کماکان حضور سینه حرف اول را می زند : دخترک خوش اندام و باوجناتی که قرار بود با پسرک دیگری عقد مخفیانه بکند، جدن که سینه های اش از استانداردهای باب روز سینمایمان خوش فرم تر به نظر می رسید! مرحبا به انتخاب بازیگر و صدبارک الله به طراح لباس خوش سلیقه!
پلان ویژه : صحنه ای که مرد ارمنی دارد برای پسر جوان از دردهای زنده گی اش می گوید و تا می بیند پسر حواسش نیست یواشکی با رندی و نمک خاصی از پشت کت، با بغلی اش قولوپی بالا می اندازد!
امیدواری و آرزو : با دیدن این مدل فیلم ها اندکی به سینمای فرهنگی و آبرمندانهء ایران که رسمن دیگر چیزی ازش باقی نمانده است امیدوار می شوم و آرزو می کنم که باز هم بشود فیلم هایی با این تیپ و مدل بر پرده تماشا کرد.
دیالوگ انتخابی : زن طلافروش خطاب به پسرش : پس بابات چرا موبایلشو جواب نمیده؟ پسر : چون موبایلش رو ساکته! الان هم رفته کافهء بغلی با یه خانمی قرار داره…وقتی با خانم ها قرار داره می ره کافه وقتی خانم ها میان این جا من باید برم کافه دنبال آب جوش!
حضور ویژه : «حمید فرخ نژاد» در نقش مالک کافه، فقط با حضور در یک سکانس و بدون دیالوگ از آن شخصیت های دیده نشدهء در سینمای ایران بود که البته آن را هرکسی می توانست بازی کند.
کارکتر این آدم از آن دسته شخصیت های ان و باد به غبغب و تازه به دوران رسیدهء کلاش است که با لباس اسکی ی خفن و عینک مارک دار و صورت برنزه و یه مشت آدامس در دهان وارد کافه می شود و بدون این که حرفی بزند که نکند چیزی از پرستیژش کم بشود، سرکی به سوراخ سنبه های کافه می کشد و بدون این که به حرف ها و توجیهات پسر کافه چی توجهی کند، پول قلنبه را دو دستی تحویل داف مربوطه در اوتول شاسی بلندش می دهد.
شب واقعه (شهرام اسدی)
از آن فیلم های ناب دودره ای ی دفاع مقدسی که طرف بودجهء کپل را چوقیده است و به اصطلاح تا دسته انداخته است توش!
«شهرام اسدی» به اعتبار «روز واقعه»اش آمده شب اش را هم بسازد که زیادی ترمال نموده است!
فیلم روایتگر زنده گی ی یک مکانیک است با بازی «حمید فرخ نژاد» که در آبادان زمان جنگ در ویرانه های نخلستان ها لا به لای ماشین های اوراقی با یک عدد شیرین عقل سیه چرده با توپ چهل تیکه اش روز را شب می کند و شب ها عرق خوری می کند و هبلی می شود و هزیان می گوید و چت می کند و زن اثیری در هاله ای از نور و در این جا به اضافهء آتش می بیند و آخر سر هم به نیت کمپانی ی تعمیراتی اش خمپاره ول می دهد و زخمی شده و رستگار می شود و گناهانش بخشوده می گردد!
(با هر لحنی که خواستید بخوانید) زن من یه دنیا راز و نیازه : آقایان کرگدنان توجه کافی مبذول دارند که اگر روزگاری جناب «گدار» و جناب «روسلینی» همسران شان را بردند جلوی دوربین که معجزه کنند و معجزه هم کردند، آن ها واقعن این کاره (به معنابی دقیق کلمه بازیگر) بودند ودلیل نمی شود که شما هم «لادن مستوفی» باآن قیافهء بِت وآن چشم های ک.و.ن خروسی را بندازی جلوی لنز و خیال هم کنی جواب گرفتی!
با لحن «شهرام شب پره» بخوانید (عجب ساده بودم من، به تو دل داده بودم من) : آقا کار فیلم از جهت ت.خ.م بادکنی به جایی رسید که ناگهان دست غیب از جیب کیف بیرون آمد و ودکا با طعم گلابی به یاد آقا سرژیک فیلم قبلی به سلامتی ی شما نوش شد که عوارضی نظیر نقرس و غیره در پس دیدن این فیلم از تن مان دور شود!
اسامی ی احتمالی ی فیلم های بعدی ی استاد : عصر واقعه، ظهر واقعه، نصف شب واقعه، ساعت پنج عصر واقعه، هبل واقعه، خانم بنده و واقعه، خودم و واقعه،هبل ما دوتا قبل و بعد از واقعه، این واقعه، اون واقعه، کدوم واقعه و …واقعه!
یک ترانهء کوچه بازاری ی قدیمی که فقط اولش یادم مانده می گوید : ودی ودی ودکا… ودی ودی ودکا… حالا…
پرسه در مه (بهرام توکلی)
فیلم از آن دسته فیلم های تخمی/تجربی ست که حال و هوای آن، بیشتر آدم را یاد خزعبلات «آبتین مظفری» ترکیب شده با فاز «عاطفه خادم الرضا» می اندازد که قرار است مستقل و حدیث نفس گونه هم باشد اما به شدت مزخرف و تصنعی و حال به هم زن از کار درآمده است.
«بهرام توکلی» را با «پابرهنه در خاک»، فیلم اولش می شناسم که با این که با فضای معناگرای آن ارتباطی نتوانستم برقرار کنم اما تا آن جا که یادم است گاف و ایرادی نداشت و می شد روند کش دار و حوصله برش را با آن لوکیشن محدود و فضای خفقان آور مزخرفش یک جورایی تحمل کرد. اما این فیلم خسته تر از آن است که بشود تحملش کرد!
قصه مربوط به زوج هنرمندی ست که پسر، «شهاب حسینی» پیانیستی ست که چشمهء خلاقیت اش دیگر خشک شده و درخت آفرینشش بار نمی دهد که همین امر سبب به هم ریختن روحیه اش و اثر سوء آن بر روابط زناشویی اش با همسرش می شود که او هم از طرف بازیگر نقش مقابل اش در تئاتری که دارند تمرین می کنند و همچنین استاد مشترک شان مورد توجه هبل/مخفی گونه ای قرار دارد.
قصه ازآن داستان های تکراری ست که روزی هزار مرتبه برای بروبچ تئاتر شهر و دانشگاه هنر رخ می دهد که احتمالن شخص رژیستور که از دانشگاه تربیت مدرس آمده در همان حال و هواخواسته آن را تصویر کند و البته الهاماتی هم از یکی از سوژه های مورد علاقهء مولفان سینما از جمله «اینگمار برگمان» هم بگیرد اما با این نوع پرداخت و نوع نگاه و نوع دراماتیزه کردن آبکش و مفتضحانه حسابی ریده است!
(با لحن و ریتم «شهرام شب پره» بخوانید) کدوم شب آی کدوم شب آی کدوم شب؟ : فیلم کار را به جایی رساند که برای پیش گیری از وقوع جنون ادواری، مجددن به مصرف داروی نجات بخش آقا شب پره دست زدم که هرچند با غرغر دخترک شش ردیف عقبی بعد از چهار پنج ترک مجبور شدم بی خیالش بشوم!
اشتباه کستینگ : آقا کی گفته هرجا خواستین دختر عاشق تصویر کنین برین دنبال فرمول مهرجویی و «لیلا حاتمی» رو سنگ رو یخ کنین؟ به قول آقا شاپوری تو «بوتیک»، آخه جان من هر کاری وقتی داره جایی داره همین طوری الکی که نیستش که…
هبل باقالی : فقط همین مان مانده بود که چشم مان به رخ کریه المنظر «مسعود رایگان» بیفتد آن هم در نقش یک هبل/استاد دانشگاه! ببین کار دنیا به کجا رسیده که مقام شامخ هبلیت را به هرکس و ناکسی می دهند!
بیداری ی رؤیاها (محمدعلی باشه آهنگر)
فیلمی دربارهء خانوادهء یک شهید جنگ هشت ساله که پس از 22سال معلوم می شود که او زنده است و خبر بازگشتش را به خانواده اش می دهند و نظم روتین زنده گی شان به هم می خورد و در حالی که برادر، زن شهید را به همسری گرفته است حالا حکم شرعی اش نامحرم شدن این دو به هم است و باقی ی قضایا…
فیلم قبلی ی باشه آهنگر را در آخرین سانس آخرین شب جشنوارهء سال 86 در سینما فرهنگ به سفارش دوستان دیدم و قصه اش را یادم است که کامل و بی نقص بود و سوتی و گاف نداشت. در همین ژانر دفاع مقدس بود با یک سکانس بی نظیر به دنیا آمدن بچه در جنگ که در سینمای ایران نداشتیم پرداخت به این قوت را. آن فیلم را که در خدمت ایدئولوژی ی حاکم خوب جا افتاده بود را در کل دوست نداشتم البته نه به دلیل ایدئولوژیک بودنش!
این فیلم هم قصه اش کامل و بی نقص است. گره افکنی هایش درست و به جا و پیچ هایش در ایجاد دست انداز دراماتیک به موقع است و بر اساس همان اصل و الگوی درام ارسطوئی که یک عامل بیرونی وارد قصه می شود و روند خطی ی قصه را دچار اعوجاج کرده و با خروج شا دوباره همه چی به سرجای نخست اش برمی گردد، نوشته شده است.
یک درام کلاسیک با آدم های کلاسیک و فضای کلاسیک که همه چیزش سرجایش است. کارگردانی ی خوبی دارد، بازی هایش یک دست درآمده اند. یک «امین حیایی» خیلی خوب دارد در فضایی که قبلن نبوده است. یک «هنگامه قاضیانی»ی مثل همیشه مغموم و سرخورده دارد که خوب است.
اما راستش را بخواهید با این که فیلم خوبی ست، فیلم مورد علاقهء من نیست و من فیلم را دوست ندارم. به نظرم در عین حالی که کشش لازم را دارد برای تماشاچی که قصه را دنبال کند اما برای من جذابیت ندارد و در یک کلام حالش را ندارم!
سحر او در چیست؟ : اگر کسی می داند که جادوی «امین حیایی» در خوب بودنش همیشه و همه جا در چیست یا در کجاست یا برای چیست ممنون می شوم که بنده را راهنمایی کند!
دست های نافرم : از آن جا که عنصر دست در خانم ها برای بنده و صد البته برای بانوان آکترس نکتهء اهم فی الاهمی ست باید اذعان کنم که دستان خانم «هنگامه قاضیانی» بی نهایت زشت و بدترکیب و چاقالو می باشند! هرچند که از دستان کج و کوله با آن ناخن های جویدهء خانم «مهناز افشار» قابل تحمل تر است!
خانه ای با آجر بهمنی آرزوی من است : (توضیح ندارد! جمله واضح و کامل است! مگه هرچی جلوش دو نقطه بود باید شرح مفصل برایش اقامه کرد؟)
آگهی ی درخواست : اگر کسی خانه ای با این مشخصات دارد بنده را در جریان بگذارد تا یک شب بی زحمت مزاحم شان شوم که حظ معماری را در حیاط منزل شان ببرم. هندونهء حوض اش پای خودم!
تو یک روز سه بار با یک نفر : اشتباه نکنید این جمله، آمار راندهای هبل کاریِ کسی با داف یا زاخار مربوطه یا غیرمربوطه اش نیست بلکه تعداد دفعاتی ست که بنده در یک روز در سه فیلم «حمید فرخ نژاد» را دیدم! فقط شانس بیاورم که در خواب نصیبم نشود که آن طور که افتد و دانی اعراب در به منصه رساندن فعل هبل هیچ مدله تاخیر را جایز نمی دانند!!




رعنا گفت
بازم عالیییییی بود راستی در مورد پوریا پورسرخ و الی شاکردوست باهات کاملا موافقم که خییییلی بی استعداد و هبل هستن (: مخصوصا این پسره که عینه تفلونهای دسینی می مونه و فکر می کنه خیلی هبل انگیزه!!!!من نوشته های شما رو می خونم بهتون غبطه می خورم اخه خیلی دوست دارم دست به قلم باشم اونم به این سبک واقعا جذابی که شما می نویسید همیشه موفق باشید قرنطینه جوون….
پاسخ
qarantineh گفت
به به! چه خوب که هم سلیقه ایم! آخه معمولن دخترها با پورسرخ خیلی حال میکنن!
تفلون دسینی رو عالی اومدی رعنا خانم! ایول!!
ممنون که پی گیری…
هبل هم خوب داری میایی خوشم میاد که با استعدادی!
غبطه هم رو که بی خیالش رعنا دوست جووون…
رعنا گفت
راستی قرنطینه جوون شما بعد از جشنواره بازم هر روز توی این سایت می نویسین؟اخه من دیگه بدجوری سیریش این نوشته هاتون شدم و علاوه براین که خودم می خونم برای اقای پدر هم تعریف میکنم (: و کلی احساس هبل انگیزشی می کنیم از نوشته های عالیییی تون (:(:
qarantineh گفت
بله… قرار است که اگر بشود هرروز ادامه بدهم.
برای خواندن مطالب قبلی به آدرس قبلی بلاگ سمت چپ این صفحه رجوع کن!
اون وقت شما که احیانن برای آقای پدر لفظ هبل رو که نیومدی؟!
alll-alone گفت
qarantine jooon doooset daram
qarantineh گفت
who r u
احسان گفت
قرنطینه جون من معتاد نوشته هات شدم
الان هم می بینم خبری از نوشته بعدی نیست
یکم زودتر آپ کن جون خودت خماری بد دردیه
خیلی مخلصیم
qarantineh گفت
بله چشم…
فقط ببخشید شما با «لاو لورن» معروف نسبنی ندارین؟!
احسان گفت
بازم که خبری نشده!!!!!!!!!
نه من هرگونه نسبتی رو با هر گونه lovelorn دیگه شدیدا تکذیب می کنم
حالا نگی این چقده امله که از RSS استفاده نمی کنه ها ،
ما شوقمون خیلی بیشتره با کله می آیم تو بلاگت
واقعا باید قدر همچین خواننده هایی رو بدونی!دی:
qarantineh گفت
شما لطف دارین دوست جان…
آقا راستی این rss چی هست جریانش؟
میشه یه راهنمایی بدی روشن شم بنده؟
رعنا گفت
نه حواسم بود کاملا و هبل رو نگفتم!!قرنطینه جون فکر کردی من از این ادم اسگل هبلوووهاماااا؟؟؟
qarantineh گفت
نه بابا خدا نکنه…
کی همچی فکری کرده؟
ضمنن هبلو رو بازم عالی اومدی…
میگم استعداد داری خفن اینه ها:-)
samira گفت
merci
kheili jaleb bud
!Good luck
qarantineh گفت
خواهش میشه و ممنون.
شما اگه ونکوور یا ادمونتون یا تورنتو باشی دوستام میتونن کمکت کنن که فیلم ها رو دستت برسونن. چون زیاد از اینجا فیلم مبادله میکنیم!
Samira گفت
salam
mamnun
man Toronto hastam
inja Ketab-forushi Pegah va Pasargad hast ke movie ham daran,
manzuretun haminast?
qarantineh گفت
نه منظورم دوستای دانشجوم هستن که فیلم از اینجا براشون زیاد میره…
شما درس میخونید؟ چه رشته ای؟