کوفت نوشت های کودتایی/ شب هشتم
نوشتهشده به دست qarantineh در فوریه 4, 2010
پسر آدم، دختر حوا (رامبد جوان)
فیلمی که قرار است مثلن کمدی باشد اما دریغ از یک فریم خنده! انبوهی از شوخی های مسخره و دمده، احمقانه و شدیدن بی مزه و در یک کلام کثافت که سگ-خنده ترین آدمِ روی زمین را هم به نیش خند وا نمی دارد!
من نمی دانم آدم چقدر باید برای ایجاد موقعیت های کمیک که خب کار سختی هم هست، استعداد داشته باشد ولی این را می دانم موجودی مثل «رامبد جوان» در این زمینه یکه تاز ضد استعداد است. چه این که اگر قرار باشد نوبلی دربارهء این قابلیت وجود داشته باشد، تردید ندارم این آدم لایق ترین و بی همتا ترین گزینهء ممکن در سطح جهان خواهد بود! به این اضافه کنید بلاهت و بی شعوریِ مطلق نه تنها در زمینهء تولید طنز بلکه دربارهء محیط و جغرافیایی که درآن زنده گی می کند که البته گمان کنم اصلن در این محیط یعنی در این مملکت زنده گی هم نمی کند. حالا عرض می کنم چرا…
خلاصهء قصه فیلم از این قرار است که دو وکیل دختر و پسر جوان در واحدی مشترک در دو اتاق هم جوار دفتر وکالت می زنند و در گرفتن اولین موکل باهم رقابت می کنند. یکی از اقوام دختر پروندهء طلاقش را برای آن ها می آورد و سوژه تا آخر کشمکش کلیشه ایِ بین این دو در رقابت برای استیفای حقوق زن و مرد است.
حالا مشکل کجاست؟ کلیشه یا استیفای حقوق؟ جواب من هیچ کدام یا در واقع همان بی شعوریِ آدم نشسته پشت دوربین است. کلیشه که باید باشد و بهره گرفتن از آن لازم که نه واجب است و شعار دادن هم خوبش خوب است. اما وقتی طرف انقدر مغز فندوقی ست که در این شرایط که دستگاه امنیتی به قول بهنود گنجشک را دارد با توپ می زند، راهپیماییِ خیابانیِ جداگانه برای زنان و مردان راه می اندازد که بروند جلوی شورای نگبان و تشخیص مصلحت استیفای حق کنند و پلیس مملکت هم خفن تر از پلیس فرانسه و سوئیس فقط تظاهرات کننده گان را ساپورت و همراهی می کند(!) و شبکهء خبر و الجزیره هم دارن پوشش خبری می دهند و مصاحبه های زنده می روند، واقعن به جز این که اطمینان کنیم در مخ طرف جای مغز، پهن کار گذاشته باشند چه گمانه زنیِ دیگری می توان داشت؟ نمی دانم!!
بنگرید به شعار تظاهر کننده گان : «مادران، کودکان پیوندتان همیشه همیشه»… فکر کنید! تنها برای یک ثانیه! نظر شما چیست؟
مجمع الجزایر لوس و نونورهای مقیم مرکز : فیلم مجموعه ای از آدم های لوس و مافوق بی استعداد در بازیگری را یک جا با هم دارد. فقط به این لیست بنگرید :»مهناز افشار،»حامد کمیلی»، «شیلا خداداد»، خود خر «رامبد جوان»!
چرا پس انقدر کم بود؟ : فیلم یک واحد فیم فتال معرکه دارد که علت آمدن و رفتن اش در فیلم نامه کاملن نامشخص بود و احتمالن باید از آقای تهیه کننده پرسید که چی شد که یک دفعه صحنه وپشت صحنه قاطی شد و پلنگه چشم قشنگه پرید جلو دوربین! اما مهم نیست چون خانم «لیلا اوتادی» نقشش مهم نیست خودش مهم است. هرچند باید گفت حیف که «رامبد جوان» ابله هیچ نمی تواند قدر چنین گوهری را در به تصویر درآوردن یک نقش فوق آب درآر در سینمای وطنی بداند!
نظر من چی میگه : به نظر من، «لیلا اوتادی» از جمله گزینه های مورد اعتمادی ست که نباید حالا حالا ها حرام شود و خیلی جا دارد برای شکفتن در باب امور 3کسی یت!
هشدار : «الی شاکر»جون باید مراقب باشند که برای شان این واحد، رقیب بسیار خطرناکی می باشند و هر آن امکان دارد که گوی رقابت را هاپولی کرده و اینا… اما تهیه کنندهء باهوش این وسط از ترکیب و کنار هم قرار دادن این دو، می تواند هم سود سرشار را نصیب جیب مبارک و هم هبل فراوان را نصیب هبل دونیِ مخاطب بنماید!
مراتب سایز سینه : نکتهء جذاب تر از این برای من در فیلمی که تمامن ضدجذابیت است چیزی جز سرگرم شدن با نیمچه تخصصم که تشخیص سایز، ابعاد و مدل سینه های آکترس های محترمه در فیلم هاست، وجود ندارد! همان طور که عرض هم کردم علاوه بر فیم فتال بودن خانم «لیلا اوتادی» در رقابت تنگاتنگ با «الی شاکر»جون، در باب سایز واندازهء سینه ها هم می توانند ساپورت هبلیِ یک ملت هبل زده را پشت سرشان داشته باشند. اما بهتر است که دقت کنند از همان سوتین های الی جان بهره بگیرند که درصد خطای دید عده ای آدم بی تخصص در این زمینه را پائین بیاورند! با احترام فراوان!
کیفر (حسن فتحی)
«حسن فتحی»ِ کارگردان را دوست دارم و به گمانم از معدود کسانی ست در ایران وقتی پشت دوربین می نشیند می داند چه می خواهد و می فهمد که هدایت بازیگر و میزانسن معنی اش چیست.کارگردانیِ «پستچی دوبار زنگ نمی زند» را خیلی دوست داشتم و در هر دوباری که فیلم را دیدم نکته های زیادی یاد گرفتم و به نظرم آن ها که پشت دستش سر صحنه بنشینند، چیزهای بسیارتری برای آموختن خواهند داشت.
اما این فیلم آب سردی بود برای تمام حدسیاتم دربارهء پیشرفت او در کارش! فیلم یک عقبگرد به معنیِ واقعیِ کلمه است. ضعف در همه چی مشهود است. از کارگردانی تا متن شلوغ پلوغ و پیچ و واپیچ اش! به نظر می رسد «علی رضا نادری» می خواسته یک فیلم نامهء پر ملاط داشته باشد ومثل اکثر قریب به اتفاق فیلم نامه نویسان فیلم اولیِ دنیا، همهء حرف هایش را یک جا بزند از ترس این که وقت کم بیاورد و یا این که دیگر نشود که فیلمی نصیب اش بشود! از طرفی دست های «حسن فتحی» را هم در پوست گردو گذاشته و بنده خدا نمی دانسته که دیگر چطور می تواند این حجم بالای سکانس ها و دیالوگ ها و خرده داستان های با ربط و بی ربط، با پرگویی هایِ بی حد را جذاب از کار درآورد!
اساسن مشکل اصلیِ «علی رضا نادری» در نمایشنامه هایش هم همین پرگویی های بی پایانش است که تو گویی انگار تمامی ندارد. من یکی که وقتی برای دیدن تئاتری از او داخل سالن می شوم، خود را برای بیشتر شنیدن و کمتر دیدن انبوهی از کلمات و قصه های کوچک و بزرگ تمام و ناتمام آماده می کنم و وقتی هم که از سالن خارج می شوم سعی می کنم با ضربه زدن به طرفین سرم بخشی از آن ها را از راه گوش هایم به سمت بیرون پرتاب کنم!
به هر رو فیلمِ بدون کشش و ضدجذابیت فتحی دربارهء چندین پروژهء کلاشی و پول شویی و قاچاق بین المللی و این هاست که بازیگران تخمی ای هم دارد از جمله «مصطفا زمانی»ی مزخرف که مرتیکه سلحشور یک گه دیگر بعد از «رضا گلزار» به ماتحت سینمای وطن عماله فرمود که حالا تا این بابا بیاید جا بیفتد و بفمهد فرق بازیگری و پیازسیب زمینی چیست باید هزاران کیلومتر نگاتیو حرام شود تا ببینیم چه می شود!»مریلا زارعی» را هم که هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم چون هر دو پاشنهء آشیل را با هم دارد، هم زشت است و بدهیکل و هم بازیگری ست بد!
این جا تگزاس است یا طهران؟! : مرد مسن متمولی در فیلم است که گردانندهء بخشی از ماجراهای پشت پرده است. جالب این جاست که طرف با بنز سیاه رنگش در شب با شاتگانی در ماشین راه می افتد و می رود و دخل «امیر جعفری» را در باغی در می آورد تا قصهء فیلم تمام شود و بعد از آن هم با آسوده گی ی خیال با دافش در شهر قر می خورد! مطمئن باشیم همه چی درسته دیگه؟!
بالماسکه از استنلی تا حسن : کوبریک با «چشمان کاملن بسته»اش، جهان تازه ای از برگزاریِ بالماسکه را پیش چشمان بیننده های خود باز کرد. در فیلم فتحی فصلی هست که در مراسمی مخفیانه و خفن گروهی از ملت ک.س.میخ دارند با رقص ژاپنی و ماسک هایی شبیه به گریم های نمایش کابوکی رقص خاصی را اجرا می کنند و مضحک تر از آن ورود «تام کروز»یِ «مصطفا زمانی» به مراسم زیرزمینی و مواجهء مضحک تر از آن با «امیر جعفری»ست!
نتیجه گیریِ غیر هبلی : ببینم یعنی تو این مملکت ملت بخوان مراسم زیرزمینی بگیرن میرن بالماسکه اجرا می کنن دیگه؟ پس به این ترتیب باید منتظر این باشیم که جای مراسم های آن چنانیِ فاحشه رقصان جناب شهرنویی، اجرای کابوکی وار استاد از تل بازی هایشان رو سی.دی. پخش بشه دیگه؟!!
فاحشه گان در راهند آیا؟ : نمی دانم باز از امثال این لغات یا لغات دیگر است که این وب را می تواند فیلتر کند یا نه؟ اما این را به دفعات از دهان افراد مختلف شنیدم با ذکر جزئیات خصوصن آقا هاشم پور که لفظ این لغت با ید طولایشان به عهدهء ایشان گذاشته شده بود تا قبح اش را بترکانند! آیا این الفاظ خبر از سر درون مسئولین دارد برای عادت شکنی های بعد از این؟ باید منتظر ماند و دید! «دینگ/دینگ»
سرگرمی سرگرمی سرگرمی : حالا من باید چه کار کنم که شما را از پس یک فیلم حوصله سر بر و سردردآور بتوانم راضی نگه دارم؟ چاره ای ندارم جز این که بروم سراغ همان نیمچه تخصصی که عرض کردم که البته خودم را هم سرگرم و مشعوف می کند!
سوژه خانم «هانیه توسلی»ست که الحق و الانصاف به دافِ رسمیِ با کمالاتی مبدل شده اند. هرچند که قبلن بودند اما تمام و کمال نبودند. حالا با مدل جدید ابرو برداشتن شان و آن میک آپ جدید که خوش روی صورت شان نشسته است، علی الخصوص سایه های مایل به خاکستریِ پشت چشم شان که جذابیت شان را دو چندان کرده است، باید صد بارک الله گفت! نکتهء دیگر رنگ مشکیِ موها و تضادش با ابروهای روشن است که ترکیب کم یاب و البته مورد علاقهء بنده است. اما برسیم سر اصل مطلب که سینه های این بانوی محترم است. سایز سینه های کوچک مایل به متوسط هانیه به نظرم همیشه یک اندازه بوده اند و در طول این سال ها، قبل و بعد از انجام امور بهینه برخلاف عرف معمول تفاوت چندانی نداشته اند. شاید در بهترین حالت یک هوا، فقط و فقط یک هوا در خوش بینانه ترین حالت در حد نیم سایز رشد داشته اند.
انتقاد از عمل انجام شده : در سریال دری وریِ «سامان مقدم» ایشان و یا طراح لباس سریال دست به تقلبی زشت زدند که البته عرف است و پذیرفته اما برای من ناخوشایند و آزارنده ست و آن را توهین به شعور فرد دیدزننده می دانم که این کار همانا استفاده از سوتین های جادوییِ «حمید شب خیز» است که در این جا هم گویا به رسم عادت قبلی، خانم هانیه همان سوتین ها را برداشته اند و به بدن زده اند، آن هم با فنرهای کج وکوله که ترکیب بدریختی را هم به هیکل شان و هم به لباس شان داده اند. هرچند که این گونه تریک های از مد افتاده نمی تواند راه را برای سایزسنجیِ بنده سد کند.خب این هم از این… سرگرم شدید؟!
نخودی (جلال ناظمی)
فیلمی درژانر سینمای کودکان که به نظرم با کنار گذاشتن کاستی های معمول یک فیلم اولی از بستن هولکیِ ته قصه تا جلوه ویژه های ضعیف نیمهء دوم فیلم، می توان آن را تجربه ای موفق دانست با نکات جذاب و دیالوگ نویسی هایی با دقت و احترام برانگیز. ضمن این که در پس تم داستان یک نظرگاه فلسفیِ خواسته یا ناخواسته هم شکل گرفته که قابل تقدیر است. فیلم دربارهء یک پسر جوان عروسک گردان ست که کارش با بن بست مواجه شده و بی کار می شود و از پس این اتفاق، اعتماد به نفس اش را از دست می دهد و روز به روز کوچک تر می شود و قدش آب می رود تا این که بالاخره با سفر به سرزمین موجودی به اسم «نخودی» و تحت تاثیر گفته های او حالش خوب می شود و پرده پائین می افتد و ما نمایشی را از حدیث نفس این جوان دیده ایم.
آن صدای خوف انگیزِ آن آدم همیشه خلاق : خانم «مرضیه برومند» در این فیلم علاوه بر نقش آفرینی که می توان کردیت کارگردان برای بهره گرفتن از مشاوره های خانم برومند تلقی اش کرد که اتفاقن کار درستی هم هست، رد پای مشخص و معلومی به جا گذاشته اند که در لا به لای کار مشهود است.
سکانس برگزیدهء اول : سکانس آغازین فیلم که چیزی حدود ده دقیقه است که هم ترانه های بی نظیری دارد و هم اشارات تاریخی-سیاسیِ به روز شده ای در آن به چشم می خورد که به وضع حال ما و پیشوایمان نظر دارد.
سکانس برگزیده دوم : «صابر ابر» برای تشخیص بیماریِ خودنخودبینی اش پیش دکتری می رود با بازیِ جذاب «علی رضا خمسه» که علاوه بر بانمک و پرجزئیات بودن کل سکانس، در پایان متوجه می شویم که خود دکتر هم کوتوله است و این بیماری را دارد.
ترکیب لغات بانمک : به عنوان یک آدم علاقه مند به ترکیب لغت، ترکیب های جدید و تا به حال نشنیدهء جذابی را در این فیلم دوست داشتم. یکی «خودنخودبینی» بود در مقابل «خودبرتربینی» و دیگری «سرطان قد» گرفتن.
دیالوگ برگزیده : «صابر ابر» رو به نخودی : تو راستی راستی نخودیِ واقعی هستی؟ نخودی : آره، نخودیِ واقعی ام… ببینم نکنه چینی ها بالاخره کار خودشونو کردن و نخودیِ چینی هم فرستادن تو بازار؟
آب باریکه : اصطلاح معروف کارمندان در دوران ماضی که بر روی حقوق دولتیِ شان حساب باز می کردند. اما این جا من می خواهم به جوی بسیار نحیفی اشاره کنم که این فیلم با تمام بضاعتش (راستی شاغلام چه خبر؟!) راهی را برای خودش باز کرده است که آرزو می کنم برای سینمای کودکِ با خاک یکسان شدهء امروزمان کورسویی از امید باشد.
بازیگران تا این جا بی ادعا : «صابر ابر» و «رعنا آزادی ور» که چه خوب کاری کرده اند که بازی دراین فیلم را پذیرفته اند و به سیاق احمق ها به حساب بچه بازی و این مسخره بازی ها به من نیامده و این ها نگذاشته اند. اتفاقن هر دو هم خوب اند ودوست داشتنی که به نظر می آید نکتهء فیلم را گرفته اند و با آن همدلی ِ کافی را داشته اند. خصوصن «صابر ابر» که کم کم حس خنثای من نسبت به او دارد تغییر می کند و کم کم دارد ازش خوشم می آید.
سنگ اول ( ابراهیم فروزش)
خب مثل این که «هوشنگ مرادی کرمانی» شده است سرقفلیِ تمام کانونی ها و فیلم سازان کانونی یا شاید هم خود کانون با او کنترات بسته باشد! فیلم علاوه بر سوژهء دستمالی شدهء آن که آدمی به دنبال دیدن خواب مرگش در پی خریدن سنگ قبر و غیره می افتد، دو تا ابژه ترسناک و تخمی در قالب بازیگر هم که دارد با عنوان های «محسن طنابنده» و «اندیشه فولادوند» (یا همان که به مادر فولادزره گفته زکی بابا)، هر آدم نیمچه عاقلی را ترغیب به فرار به جای قرار می کند بنابراین بنده هم نیز این گونه ظاهر شدم وفقط نیم ساعت اول فیلم را دیدم. از طرفی چون هم باران خفنی گرفته بود که برای برگشت مشکل ساز بود و هم «نود» داشت که تیم محبوبم هم امروز دربی را حسابی انداخته بود توش! پس ماندن تحت هیچ شرایطی جایز نبود!
زشت و ان ترکیب و بی خاصیت : به نظرم این ویژگیِ دو بازیگر این فیلم است که توضیحی ندارد. فقط به این صفات عقده ای بودن و کلاش بودن را هم اضافه کنید تا پکیج شان تکمیل شود!




رعنا گفت
بازم عالی بود و جذاب مثل همیشه…..این دعای اخر رو منم مثل تو از ته قلب فقط از خدای بزرگ می خوام که خودش هممون رو نجات بده من یکی که دیگه همه جوره کم اوردم….
qarantineh گفت
مرسی از تو دوست جون…
والا چی بگم؟ راستش تنها چیزی که برامون مونده همین امیدواریِ واهیه دیگه!
احسان گفت
واقعا لذت بردم تو این چند روزه که خواننده این وبلاگ بودم
اینم راهنمایی در مورد RSS که خواسته بودی:
http://www.persianweblog.ir/articles/show.aspx?id=161
به امید پیروزی
qarantineh گفت
آقا دم شما گرم و باز هم ممنون…
مارال گفت
نوشته هات دیگه مثل قبل هبل زده نیستا!!D:
qarantineh گفت
چطور یعنی باید می بود که نیست؟
مارال گفت
آره دیگه چیزی که تورو از بقیه متفاوت میکرد همین بود دکتر!
خسرو گفت
تف به هم فرق سر كچل رامبد جو…عن با اين فيلم گلواژش
qarantineh گفت
گل واژه این جا به چه معناست اون وقت؟!:-)
sendemail گفت
ارائه خدمات گوناگون اینترنتی
خدمات ارائه شده در این سایت
دانلود از رپیدشیر و بینهایت سایت اشتراکی دیگر همراه با راهنمای کامل فارسی
ارسال لیست ایمیل گروهی شما با تضمین ارسال 100 در صد به اینباکس
ثبت دامنه آی آر همراه با کنترل پانل فقط 4000 تومان
آدرس سایت : http://rapidgo.ir