قرنطینه

در صورت پیروزی دشمن، حتا مردگان نیز ایمن نخواهند بود. (والتر بنیامین)

کوفت نوشت های کودتایی/ شب نهم و پایانی

نوشته‌شده به دست qarantineh در فوریه 5, 2010

فصل باران های موسمی (مجید برزگر)

فیلمی تصنعی و متظاهرانه که فکر می کند با نشان دادن تینیجرها و استفاده از دوربین روی دست و گردش سیال دوربین و البته فرار از نوشتن دکوپاژ و میزانسن دادن، می تواند با کلاشی، «گاس ون سنت»ِ نسخهء وطنی باشد اما زهی خیال باطل که طرف با این اوصاف، «ابوالفضل جلیلی» هم نشده است! اون آقا رو اگر می بینی شده گاسِ بزرگ چون کلاسیک رو جویده تا رسیده به اینجا!

قصهء فیلم دربارهء پسرک نوجوانی ست که پدر و مادرش در حال جدا شدن اند و او را در واحدی در اکباتان تنها رها کرده اند و گویا که فقط مادرش چندی یک بار برایش غذا می برد. پسرک صبح تا شب با دوستان اش ول می گردد که روزی جلوی در بلوک با دختر دانشجویی آشنا می شود و او را به خانه آورده و اسکان می دهد و تا آن جا پیش می رود که در ازای باج دادن به موادفروشی که جنس اش را باخت داده است، دختر را خرج می کند و دختر هم به چه دلیلی نمی دانم چرا، تن اش را به ساقی می دهد و استدلال هم می کند که «بعضی چیزها را در زنده گی باید فراموش کرد و به ذهن نسپرد»!

نثر فیلم نامه چیزی بین نثر ادبی و محاوره، دودو می زند. دیالوگ بسیار بدسلیقه و بی ریخت نوشته شده اند و ذره ای از خلاقیت در آن ها یافت نمی شود. در کل ریتم فیلم هم بدون کشش و جذابیت است و حسابی خسته کننده است تا جائی که بنده را که از یک فریم «قلقلک» و «دختر میلیونر» هم نمی گذرم را مجاب می کند که بروم بیرون تو سالن و گردشی کنم و اندکی خاله زنکی با آقایدالله و جناب زمانی و برگردم و ببینم که هنوز دخترک در حال ور زدن و بیانیهء فلسفی در کردن از خودش است و پسر هم دپرس و ک.س.خیال در فیلم نامه رها شده است  و تو خودش مثلن دارد رنج کافکایی-هدایتی می برد!

توصیه : شما بِری همون تیزرهای جشنواره رو بسازی واست بهتره، حتمن درآمدش هم بیشتره. بی استعدادی و نابلدی که شاخ و دم نداره!

ربط و بی ربط : اگر شما فهمیدید ربط اسم فیلم به خود فیلم چی بود، بنده هم فهمیده ام!

حیف : حیف از لوکیشن اکباتان که هیچ استفاده ای ازآن نشده بود که هیچ، بدتر حرام هم شده بود. بابا مردیم از بس شات بسته از فیس بچه دپرسی دیدیم!

پشیمانی : در پایان فیلم، دوست داشتم آن بیست و چند دقیقه دیر رسیدنم بیشتر طول می کشید و اصلن کل سانس را بی خیال می شدم و روزم را با همان راننده خطیِ مشتی زیر رگبار به سیگار کشیدن و خاطرات باحال تعریف کردن اش سر می کردم که هم درسی بشود برای زنده گی ام و هم از مصاحبت با چنین کارکتری زیر درختان باران زدهء خیابان ولی عصر، حظ وافر را می بردم تا این که با دیدن این فیلم دچار عذاب خاطر شوم!

چهل سالگی (علی رضا رئیسیان)

فیلمی به غایت ضدتماشاگر و ضد هرکی روی صندلی نشسته جلوی پرده. فیلمی برای حال به هم زدن از هرچه که اسمش سینما و فیلم است. فیلمی به طرز حیرت انگیزی کند و بی بو و بی خاصیت و اعصاب رنده کن از یکی از کاندیداهای کارگردانیِ بی استعدادی که هرکاری کند و دست روی هر سوژه ای برای کار فیلم ساختن بگذارد گه می زند و گند عظما بالا می آورد.

قصهء فیلم دربارهء زن و شوهری است با دختربچه ای کوچک که نامزد سابق زن قرار است برای اجرای کنسرتی از پاریس به طهران بیاید و باز شدن زخم عشق گذشته، این دو را به هم می ریزد و مرد برای تسکین خود پیش استاد لغت نویس اش می رود و با بچه اش نرد فلسفه قرقره کردن می بازد و آخر سر هم همه چی درست می شود!

کتابت را زمین بگذار : من تا به حال کتابی از خانم «ناهید طباطبائی» نخوانده ام و همیشه در برابر برچسب های روی جلد کتاب هایش که از کاندیداتوری و جوائزش خبر می داد، مقاومت کرده و به تورقی سرسری ازشان گذشته ام. اما با دیدن این فیلم مطمئن شدم که قطعن برد کرده ام و پولم را در جوب نریخته ام! حالا گیریم که اقتباس تخمی بوده اما تم و موضوع داستان که منقلب نشده. پس باید عرض کنم که خواهر دینیِ گرامی! شما هم مثل آقا رئیسیان بی استعدادی و همان کار و بیزنسی را که داری ادامه بدی بهتره واست!

بچه از رو مخ بیا پائین : فیلم یک دختربچهء نونور و حال به هم زن دارد که مدام از خودش افاضات در می کند در حد شعر سعدی و تشریح افکار مولانا! مطمئن باشیم این بچه چیزیش نمی شه؟ مطمئن باشیم عقل همه سر جاشونه؟

عزت سیمرغ نه، سکه می خواهد : آقای بازیگر به نمودن هر جماعتی راضی ست برای آن که سکه بگیرد. این جا هم نمی دانم چه کسی یا کسانی رو نموده تا بتواند با آن بازیِ سبکِ آقای بازیگری اش به مقصودش برسد!

بدرود بغداد (مهدی نادری)

فیلمی به نظر راجع  به شرایط و موقعیت ساکنین بغداد. می گویم به نظر چون تا دقیقهء سی ام که در سالن بودم چیزی از فیلم دستگیرم نشد. فیلم بدون ارائهء هیچ گونه روند یا حداقل ضد روندی بدون توقف مشغول فرم بازی  و شیطنتی بی معنی با مقولهء فرم است.
دوربین بازیگوش و پرتحرک است. تعداد پلان های خرد زیاد است و کارگردانیِ آن سبکی به سیاق کلیپ های ام.تی.وی دارد. فیلم با صحنه های مبارزه در رینگ بوکس که شروع فیلم است، ضرباهنگی پرشتاب به خود گرفته است. اما همهء این هیاهوها برای هیچ مطلق است! تا همان نیم ساعتِ ابتدائی که فیلم شدیدن ناموفق بود. از آن جا به بعدش را به قضاوت آن هایی می گذارم که اعصاب اش را داشتند و نشستند تا پایان فیلم را دیدند.

سامان سالور کجاست؟ : جای هر دو فیلم اش در جشنواره خالی ست اما در این فیلم احتمالن مرامی مدیرتولید بوده است. حالا علت مرام گذاشتن آن هم در چنین فیلمی چیست نمی دانم؟

صبح روز هفتم (مسعود اطیابی)

این فیلم را ندیدم و خب مسلمن نظری هم راجع بهش نخواهم داشت! اما همین را بگویم که عنوان اش که باسمه ای ست تا خودش که ببینیم چه جوری ست بماند به وقت اکران.

موخرهء اولی : جشن واره/ ان واره تمام شد. جوائز/ غنائم پخش شد. در اختتامیه، خبرنگاران و روزنامه نگاران به سالن راه داده نشدند و کلی تحقیر شدند. برادران مکتبی هیچ بمبی  در هیچ سالنی نکاشتند. فیلم ها خوب و بد با بی برنامه گیِ هرچه تمام تر اکران شدند. استقبال کمترین حد ممکن بود. اکثر قریب به اتفاق این فیلم ها اکران نمی شوند تا سازنده هایشان بیشتر تحقیر شوند که دیگر فیلمِ بدونِ پروانهء نمایشِ عمومی به جشنواره ندهند و از طرفی هم حاج آقا فرح بخش و باقی دالتون های مافیای اکران «قدرت صلح میرزائی» ها را بر پرده بتپانند و عاقبت سینمای ایران را بکنند ملوک الطوائفی درست مثل جاهای دیگر!

موخرهء دومی : همیشه برای من تمام شدن جشنوارهء فجر مثل روز آخر شهریورماه بوده است. با همهء آن غم ها و دلگیری هایش. درست مثل عصر سیزده به در که به خانه می آیی و می روی برای دوش گرفتن و به فردای شروع سال مثلن کاری فکر می کنی که چه گهی باید بخوری. مثل پایان سفر که باید در تاریکیِ پارکینگ کورمال کورمال وسائل را خرکش کنی و راه پله را آرام گزکنی تا مبادا همسایه ها بیدار شوند.
اما امسال غم من صدچندان بود برای خودم و برای دیگران. آن ها که نبودند و آن ها که نیامدند تا باشند. درست مثل «نعمت گرجی» پیرمردِ «درخت گلابی» خودم را به آن راه زدم و الکی خندیدم و هبلیسم را محور قرار دادم تا روزگار ده روزِ بگذرد و سختی هایش کمترحس شوند. اما به قول پیروزفرِ «مهمان مامان» امروز که گذشت، فردا رو چیکار کنیم با این بی پولی و بی جنسی و بدبختی؟…

اگر کسی بود که جوابی داشت که برای لحظه ای قانع ام کند خوب می شد.

5 پاسخ به “کوفت نوشت های کودتایی/ شب نهم و پایانی”

  1. رعنا گفت

    من که به شخصه حتی کلمه ای ندارم که به شما بگم تا ذره ای قانعتون کنم چون با اینکه سنم خیلی زیاد نیست ولی ازین روزگار به نظرم پوچ وبی هدف با همه وجودم یاد گرفتم که بشینم یه گوشه و مثل یه مجسمه فقط نگاه کنم و هیچیه هیچیم نپرسم….نه به خوبی هاش که اندک و زودگذره دل ببندم نه به اون بدبیاری هاش که مدام در کمینم نشسته و می خواد دخلمو بیاره….قرنطینه جوون بازم خسته نباشید و ممنون از قلم قشنگت با اوون طنز تلخ و گیراش که حسابی باعث هبل انگیزشیه وافری در وب خوانندگان عزیز شد :)

  2. صبور گفت

    من هم خیلی لذت بردم . با این اوضاع به سینمای ایران امیدی نیست .
    مجبور شدم تا قسمت هایی از فیلم کیش و مات رو ببینم . خدا رو شکر که کابوس کیش و مات با شیرینی اپیزود های جدید لاست پایان گرفت .

  3. نام سبز گفت

    بی نظمی عجیبی در نوشته هاتون فریاد می زنه . مثل این می مونه که از معده درد دارین می ترکین و حاضر نیستین از » راینیتیدین » استفاده کنید !

    این حجم توهین به سینمای وطنی ، به خدا از سر دلسوزی نیست . اونم برای یکی مثل شما که از بدنه همین سینماست . فقط فرصت نیافته که پیشرفت کند . فقط فرصت نداشته که رشد کند . همین صفای نوشتن ، برای یک قدم مانده تا سینماگر شدن ، جای شکر بسیار دارد . اما ای کاش حرمت قلم و سینما و کامپیوتر و فیلتر شکن و اینا رو داشتی !

    راستی ! خداییش ، این وی . پی . ان که شما مداوما باهاش آپ می زنی ، یقین از نوع 4 یا 5 ستاره است که توی این وانفسای اینترنت آواتاری ، چیزی شبیه تایتانیک می مونه که در دل اقیانوس ها آدرس عوض می کنی و 1 و 2 و 3 می زنی ، امیدوارم همین جوری ، بری تا برسی به قرنطینه 1000 و 2000 و 3000 .

    بازم راستی داداش !
    این کودتاچی های سانسورچی رو خیلی جدی نگیر ! اونا تقریبا همقدم هستند برای فیلتر کردن . ولشون کن ! … تو کار خودتو بکن .
    این تجربه من رو جدی بگیر در تعویض نکردن آدرس وب ! … باورکن خطرناکه حسن !

    مخلصیم !

    من ، راجع به امروز و امروز و امروز حرف می زنم . مرد باش و حرف بزن ! هی برای عوض کردن بحث ، نزن توی کوچه خاکی با صفای محله قدیمی که بوی گل یاس رازقی می داد !
    از امروز بنویس که درد ، درد بی درمان شده جناب قرنطینه ! … اگر همین سینمای کوفتی ( به قول شما ) هم نبود ، که باید همش می رفتیم این فیلم های هالیوودی رو می دیدیم و از غصه دپ می زدیم که !

    اوخ اوخ ! داشت یادم می رفت ! … یکی می گفت :» … الناز شاکر دوست ( الی ) 75 ابری می بنده … »
    شما که این همه چشم پاکی و با دقت نظر می دی ، راست گفته ؟

    بازم مخلصیم ( من کلا تنم درد می کنه برای نوشتن طولانی و اینا ) فقط برای اینکه روی تو را کن کنم ! .. همین

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.